شمارهٔ ۵۷۷
گهی معشوق و گه عاشق گهی جسمی و گه جانیشوم قربانت ای بدخو که هم اینی و هم آنی
بجز نیکی مکن زینهار در عالم دگر کاریکه روزی چند در این خانهٔ ویرانه مهمانی
چسان فردا توانی دید خورشید جمالش راکه چون نرگس به روی گلرخان امروز حیرانی
گره شد در خم زلفش زبان شانه از گفتنکه را دستی که گوید حرف با جمع پریشانی؟
در این ره زینهار ای دل تعلق کمترک بهترسعیدا رخت هستی باشدت بار پشیمانی