شمارهٔ ۵۵۶
باز چشمش سرمه آمیز آمدهطرفه بیماری به پرهیز آمده
غیر داغ و آه از دل برنخاستوادی ایمن بلاخیز آمده
کوه هستی را به ما هموار کردعشق فرهاد سحرخیز آمده
هر که او مست شراب بیخودی استساغرش بی باده لبریز آمده
ناتوانی دیده کس جز چشم اوخسته و بیمار و خونریز آمده
از تبسم لب دگر هرگز نبستتا به کام دل نمک ریز آمده
شد به غارت کردن جان ها سوارهر دو فتراکش دلاویز آمده
سوخت دل گویا به داغ سینه امآه من با شعلهٔ تیز آمده
کیست یارب در پس آیینه امطوطی نطقم شکرریز آمده
جان من شد بندهٔ ملای رومدل مرید شمس تبریز آمده
از برای غم سعیدا غم مخورگرچه این لشکر به انگیز آمده