شمارهٔ ۵۵۲
گرچه عالم را بنا آن ذات بیچون ساختهلیک فکری کن که عالم را بنا چون ساخته
هر دو عالم را معانی در تو صانع کرده فکرتا در این دیوان تو را مصراع موزون ساخته
عمر لیلی صرف شد تا گشت مجنون ابلهیعالمی را نازم آن لیلی که مجنون ساخته
خاک را آرام کی می بود آدم گر نبوداین همه صنعت که حق در کار گردون ساخته
نیست ممکن عقل را بیت الحزن بی چار حدزان بنای عشق را از عقل، بیرون ساخته
شد عزیز مصر لیکن در فراق خویشتنیوسف ما خاطر یعقوب محزون ساخته
شیوه ها کردم بسی با زلف او رامم نشدخلقت این مار را گویا ز افسون ساخته
کام عیش ما نشد خالی ز تلخی هیچ گهگوییا در بادهٔ ما چرخ، افیون ساخته
کار آسان نیست جور و ناز معشوق به کسچشم او خود خورده خون ها تا دلی خون ساخته
هر چه هست از دفتر حق نیست بیرون در جهاناو به علم خویشتن نی کم نه افزون ساخته
چوب را در رقص می آرد سعیدا جذب عشقجلوهٔ لیلی وش ما بید مجنون ساخته