گنج

شمارهٔ ۵۴۷

از بسکه نازک است دل پر ز آرزوداریم همچو شیشهٔ می گریه در گلو
من عمرهاست خدمت میخانه کرده امکی می رسد به داد خمار دلم سبو؟
راه نجات را سر مویی نمانده اندکردند چاک سینهٔ ما چون به غم رفو
اندوه و گریه بود طعام و شراب ماروزی که می نوشت قلم «و اشربوا کلو»
فردا عمل طلب کند از ما نه نثر و نظمکاری نرفته پیش، سعیدا به گفتگو