شمارهٔ ۵۴۶
صلح و صفا بود مرا جنگ تو و جفای توتن به قضا سپرده ام در طلب رضای تو
یوسف مصر کمترین بنده ات ای عزیز منهر دو جهان کلافه ای آمده در بهای تو
جز دل عاشقان نشد معبد ذات اقدستکون و مکان دو کفش تنگ آمده پیش پای تو
مردم دیده خاک ره در نظر منزهتپاک ز آلت لسان، نطق سخن سرای تو
چرخ شد استخوان نما از مه که بیندشباز نکرده دیده را جانب او همای تو
کار دلم تپیدن و بی تو در این قفس مدامدر پرش است چشم من در سفر هوای تو
دیده نمی توانمت غیر تو هست گر کسیخود چه کنم بگو مرا گر نشوم فدای تو
گرچه ضعیفم و گدا چون تو نه بی مربیمشکر خدای من تویی کیست بگو خدای تو
دادن جان مرا نه از بهر عوض گرفتن استمن ز فنای خویشتن خواسته ام بقای تو
شهرهٔ شهر شد سعیدا به غلامی سگتگر بکشی زهی طرب گر بکشی رضای تو