گنج

شمارهٔ ۵۴۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اه۱۱ بیت
به دل ها ناوک انداز است دایم ابروان توجدا هرگز ندیدم تیر مژگان از کمان تو
به غیر از خویش رفتن چارهٔ دیگر نمی بینمکه باشد بی نشانی یک نشانی از نشان تو
اگرچه پیش از این نشنیده بودم زان دهان حرفیدهانی کرده اند امروز مردم از زبان تو
فلک کی می تواند شرح الوان نعم کردنکه یک پیچی است و اگر دیده از دستار خوان تو
معانی را ز جیب غیب با این پاک دامانیکشیده در طلسم صورتش سحر بیان تو
تو را در خواب می دیدم که خورشید آمدم بر سرگشودم چشم و از بی طاقتی کردم گمان تو
بجز اقلیم ملک دل نمی تازد دگر جاییکه غیر از دل نمی گنجد غم صاحبقران تو
نباشد خاطر جمعی سراسر در جهان کس رانروید جز گل آشفتگی در بوستان تو
مذاقم را به انده دایه می پرورد و می گفتمنشیند لذت غم تا به مغز استخوان تو
بیا و کافرم کن وانگهان زن تیغ بر فرقمگذشتم از سر ایمان و جان خود، به جان تو
نه در وصلت قرار و نی به هجرت صبر و تمکینیسعیدا کرده ام در هر دو حالت امتحان تو