گنج

شمارهٔ ۵۴۱

عهد کی از عهدهٔ پیمانه می‌آید برونتوبه‌ها اشکسته از میخانه می‌آید برون
انتظار دوستی از دشمنان باید کشیدآشنا تا می‌رود بیگانه می‌آید برون
بی‌تجلی برنمی‌خیزیم از خواب عدمتا نسوزد شمع کی پروانه می‌آید برون
کفر اگر از کعبه در عالم نمایان شد چه شددایماً اسلام از بتخانه می‌آید برون
بسکه دل در حلقه‌های زلف او گردیده بندهر سر مویش به زور از شانه می‌آید برون
جای طفلان است یدگر بعد از این شهر حلبهر که دارد عقل با دیوانه می‌آید برون
نیست تخم آرزو چون لاله و گل هرزه روتا قیامت کی ز خاک این دانه می‌آید برون؟
پای بر جسم مکدر نه جمال جان ببینبگذر از جان بعد از آن و صورت جانان ببین
چند می بینی ز همدیگر سر و دستار و ریشفکر کن بگشای چشم و معنی انسان ببین
جاهلی بر نفس خویش و دم ز عرفان می‌زنیدرد را دانسته آن گه جانب درمان ببین
سخت بود از جان گذشتن بعد از آن دیدن جمالآنچه مشکل می‌نمودت پیش از این، آسان ببین
در محیط افتاده را کی موجه آید در نظراستقامت پیشه گردان گردش دوران ببین
می‌خلد بر جان سعیدا چون شود روز حسابهر سر مو را به تن امروز چون پیکان ببین