گنج

شمارهٔ ۵۴۰

صبحدم مطلوب چون مست شراب آید برونز آه صدیقان او بوی کباب آید برون
کی شود ظاهر کرامت از ولی پیش نبیذره ها پنهان شود چون آفتاب آید برون
سال ها شد جای در ویرانهٔ دل کرده امعاقبت گنجی مگر از این خراب آید برون
عاشقی نسبت به سیماب است بهتانی به عشقکی به گشتن بی قرار از اضطراب آید برون
بسکه خم در خم شکن در زلف او افتاده استشانه را از پنجه هر مو انتخاب آید برون
یار را گم کرده ام از دل سراغش می کنممی زنم فالی مگر از این کتاب آید برون
باده می نوشد سعیدا لیک نی چون اقدسیخرقه اش را گر بیفشاری شراب آید برون