گنج

شمارهٔ ۵۳۹

قافیه: یلازتو۱۱ بیت
برقع از رخ برگرفتی آفتاب آمد برونزلف را کردی پریشان، مشک ناب آمد برون
صبحدم در فکر آن خورشید تابان خواب بردخواب می دیدم که ماه از جامه خواب آمد برون
بی خبر بودم ز دل امشب نمی دانم چه بودآه کردم صبحدم بوی کباب آمد برون
گر بپرسد از شکر شیرینی گفتار خودقند را گو می تواند از جواب آمد برون
مست بودم از نگاهش زلف از یک جانبیبسته زنجیری برای احتساب آمد برون
من در این مجموعهٔ عالم بسی کردم نگاههر ورق را چون گشودم انتخاب آمد برون
آبرو تا چند ریزی بر در سنگین دلاناز برای تشنگان از سنگ، آب آمد برون
طرفه اکسیر است در میخانه بر مس وجودتا به دهلیزش درآید شیخ، شاب آمد برون
خضر تا کی گوهر مقصود می جویی به بحراین گهر دایم ز دل های خراب آمد برون
دفتر اعمال خود پیش از قیامت دیده ایمبیشتر در نامهٔ من بی حساب آمد برون
باعث هجران سعیدا زان پری خود بوده اممن چو رفتم در حجاب او بی حجاب آمد برون