گنج

شمارهٔ ۵۳۸

مگذر ز راستی و ببین بر کمال مناز خاک، قد خمیده برآید نهال من
خوش معنی است ذات تو کز پاکی وجودهرگز نبسته صورت آن در خیال من
از کثرت ظهور چو خورشید در جهانشد عمرها که می گذرد ماه و سال من
بیمار و خسته گویم و از خویشتن رومآن دم که چشم مست تو پرسد ز حال من
تا می رسانمش به لب از خویش می رومجام می است مرشد صاحب کمال من
دل های مرده را سخن من دهد حیاتآیینه را به جوش درآرد مثال من
یاد از جمال و ابروی او می دهد مراماه تمام و قامت همچون هلال من
از هوش رفته دید سعیدا و گفت یارنتوان به چشم عقل تو دیدن جمال من