شمارهٔ ۵۳۶
ببر طمع ز زمین، خرقه آسمانی کنچو مهر، نور به هر ذره میهمانی کن
به بخت تیره ام سرمه هر کجا چشمی استبیا به دیده درایی و اصفهانی کن
هوای گنج محبت اگر به دل داریبه هر کجا که خرابی است پاسبانی کن
چو پیر کرد تو را خانقه ز پا منشینبیا به گوشهٔ میخانه و جوانی کن
به کیش مردم ظاهر برو چو تیر مترسبیا به گوشهٔ باطن نشین کمانی کن
قبا در این خم گردون دون به نیل مزنز خون عاشق خود جامه ارغوانی کن
روا مدار که یک دم به خویش پردازمدلت ز جور چو بگرفت مهربانی کن
ز حال بی خبر است ای زبان برای خدابه آن پری ز دل خسته ترجمانی کن
ز روی آینه کردن سکندری سهل استز خضر بگذر و بی اب زندگانی کن
برو ز صدق سعیدا به دست بیاربگو رقیب بداندیش بدگمانی کن