شمارهٔ ۵۳۵
ای کرده وطن تن، به سوی جان سفری کناز جان گذر و جانب جانان نظری کن
بر خنجر و شمشیر زبان های فضولانمانند کر از گوش تغافل، سپری کن
تا منزل مقصود خودی راه درست استبرخیز و به جان منت از این رهگذری کن
دارد خبری گر ز خرابات نگاهیاز بی خبری بی خبران را خبری کن
خواهی ز جهان کام چو ابنای زمان شورو در پی دیو و دد و تسخیر پری کن
در هر قدم از خویش نشان مان و بیاز بازآن گاه به گم کرده رهان راهبری کن
گر سیم بری سیمبری سیمبر آیدبرخیز سعیدا و برو فکر زری کن