شمارهٔ ۵۳۴
پیش هر کس شکوه از گردون دون پرور مکندفتر جمع دل غمدیده را ابتر مکن
عمرها شد ای خضر منت ز حیوان می کشیلب تر از آب بقا تا زنده ای دیگر مکن
در پی دنیا که آخر خشک لب خواهی گذشتز آبروی خویشتن هر دم جبین را تر مکن
چون زمین فرش است آخر اولش باید گزیدخشت خواهد گشت بالین تکیه بر بستر مکن
تا نگیری کام از آن لب تا نبینی روی دوستالتفاتی با بهشت و چشمهٔ کوثر مکن
باش عریان را حال پوشیده دار از اهل قالترک سر را پیش هر بی پا و سر افسر مکن
باش آن طوری که هستی در نظرها آشکارهمچو شیطان جامهٔ تلبیس را در بر مکن
راه عشق است ای سعیدا هر قدم خوف است [و] بیمچون جرس از پردلیها شور و افغان سر مکن