شمارهٔ ۵۲۲
ندیده صاحب معنی به روزگار سخنغریب جز من افتاده در دیار سخن
زبان ز حرف بد و نیک آن چنان بستیکه گشته است عقیق تو مهردار سخن
چو چشم من به جمال تو گوش پارهٔ چرخکشد ز لعل تو تا حشر، اعتبار سخن
ز خط پشت لبت شد سواد حرف عیانکه گشته نقطهٔ خال لبت مدار سخن
نه من ز شکوه سکوتم که مردم چشمتگرفته است ز دست من اختیار سخن
نکرده ایم به کس دست طمع خویش درازکه داده است خدا نقد بی شمار سخن
ز خاکساری خود با تو عرضه می کردممباد جای کند در دلت غبار سخن
توان شناخت خود با تو عرضه می کردممباد جای کند در دلت غبار سخن
توان شناخت سعیدا قماش هر کس راز لطف معنی نازک به اعتبار سخن