شمارهٔ ۵۲
نگاهی جانب ما کن که قربانت شود جانهااز آن چشمی که مجنون گشته آهو در [بیابانها]
ز مشتاقان چرا پوشیدهای عارض به رنگ گلنوای بلبل شیداست زان رو در گلستانها
کمان ابروانت بسته زه گویا که پی در پیگذر دارد ز هر سو بر دل من تیر مژگانها
نمود از عارضش خالی سودا فقر پیدا شدکه عقل کل از آن سوداست سر زد در بیابانها
غبار خط چو پیدا گشت بر گرد رخش یاربپی اثبات دین هر سو روان کردند فرمانها
به نامش گشت فخر هر دو عالم صورت آدمکه بیاسمش ندارد [رونقی] عنوان دیوانها
ز یک موجی که زد بحرش دو عالم در خروش آمدصفاتش کی رقم گردد به امداد شبستانها
ز مجنون پرس، پیر عقل نادان است در این رهکه طفل عشق، استاد جهان شد در دبستانها
ز نقش پای مشتاقان فلک تسبیح گردان شدکه گردیدند چون پرگار بر این نقطه دورانها
نمیآیند با خود جرعه نوشان ازل هرگزکه با مستی از آن پیمانه بربستند پیمانها
کسی فیض از شمیم طرهٔ دلدار مییابدکه چون گل در بر خود چاک زد از تن گریبانها
ز ناهمواری جسمی که داری پیشتر پا نهبه مطلب کی رسی حاجی تو در قطع بیابانها
نه مژگان است گرد چشم آن بدخو که از غیرتنگاهش تیز میسازد به جانم نیش پیکانها
سعیدا چون به سر خود رسیدم شد مرا ظاهرکه بر هر یک سر از گنج کرم دادند سامانها