گنج

شمارهٔ ۵۳

سرگشتهٔ تو خم نکند سر به هیچ باباز آسمان فتد نفتد قدر آفتاب
دیروز طرفه صحبت گرمی نداشتیمما و خدنگ غمزهٔ او زلف و پیچ و تاب
واعظ بیا ز حق مگذر خوب قسمتی استما و شراب ناب، تو و مست و احتساب
پستان داغ سینه به طفلی مکیده امکی می رود ز ذایقه ام لذت کباب؟
امروز زلف [و] طرهٔ شب را گشوده استدر آسمان آینه کن سیر ماهتاب
بی او مدان که باده کشان باده می کشندچشمی است پر ز گریهٔ خم ساغر شراب
بالله از عمارت کونین بهتر استتعمیر پایهٔ در و بام دل خراب
خواهی شوی نهان ز اجل پیشتر ز موتزودی بپوش چشم سعیدا برو بخواب