گنج

شمارهٔ ۵۱۵

خیرالامور اوسط اولاد آدمیمدر عین عالمیم و مبرا ز عالمیم
در مفلسی است چاشنی حد اعتدالچون کاسهٔ تهی نه زیادیم و نه کمیم
در دامگاه حادثه صیدی چو ما که دیدرامیم با شکاری و از خویش می رمیم
دیدیم تا در آینهٔ دل جمال دوستاسکندر زمانه و هم جام و هم جمیم
ما را تلاش چشمهٔ حیوان چو خضر نیستآب حیات یافته از چاه زمزمیم
ای دل صفای مروه ز سعی تمام ماستما در حریم خاص دل و دیده محرمیم
[ار هست] جور چرخ به نیکان تو ای رقیببا ما بدی مکن که ز نیکان عالمیم
تاب نگاه گرم نداریم از کسیبر روی روزگار مگر چشم شبنمیم
برهان ما کلام خداوندگار ماستهر جا که می رویم سعیدا مکرمیم