شمارهٔ ۵۱۳
خویش را بر صف مژگان تو مستانه زدیمساغر عهد شکستیم به پیمانه زدیم
صورت قلب نمودیم به هر جا رفتیمبسکه ما نقش دغل بر دل دیوانه زدیم
تا خبردار شود کافر و مؤمن از عشقبانگ در کعبه و ناقوس به بتخانه زدیم
حسن معنی بدرخشید چو با پنجهٔ فکرگره زلف عروسان سخن شانه زدیم
غیر با بی ادبی تا نه درآید این جاقفل لب بوسه کنان بر در میخانه زدیم
نه چو خورشید گذشتیم ز دار عالمپشت پا بر فلک از همت مردانه زدیم
شعلهٔ شمع مپندار که آتش باشدمشت آبی است که بر آتش پروانه زدیم
فارغ از سایهٔ اقبال هما گردیدیمخیمهٔ خویش چو بر گوشهٔ ویرانه زدیم
دایم از بادهٔ معنی دل ما سرشار استتا به لب مهر خموشی لب پیمانه زدیم
قطع کردیم لباس دو جهان را از بربخیه بر خرقهٔ تجرید فقیرانه زدیم
یاد می داد سعیدا ز [اثاث] فغفورهر سفالی که در او بادهٔ رندانه زدیم