شمارهٔ ۵۱۱
ناخورده شراب ناب مستیمنادیده خدا خداپرستیم
خورشید با ما سجود داردهر چند که ما ز خاک پستیم
در کفر سواد اعظم عشقزنار ز دست فقر بستیم
دیدیم جز او فنای مطلقچه تحت و چه فوق هر چه هستیم
چون بحر خیال موج زن شددر زورق فکر خود نشستیم
سرتا سر کاینات گشتیماز قید قیود عقل جستیم
دیدیم طلسم بود و نابودبا سنگ محبتش شکستیم
جز کفر، رهی به دین ندیدیمهر چند که مؤمن الستیم
بی نفی نشد ثبوت، واجباز کفر به زور کفر، رستیم
در قبضهٔ قدرتیم چون مابیهوده به فکر قبض و بسطیم
بستیم نظر ز بد سعیدادر خانهٔ عافیت نشستیم