گنج

شمارهٔ ۵۱۰

اول چو داغ بر سر دردی رسیده ایمچون آه تا به خاطر مردی رسیده ایم
جو جو حساب خویش به خرمن سپرده ایمچون کاه تا به چهرهٔ زردی رسیده ایم
ما در پس کمال به خاک اوفتاده ایمدانند ناقصان که به گردی رسیده ایم
هر گه نظر به موسم خود می کنیم ماچون نوبهار رفته و وردی رسیده ایم
تنها نه ما ز گرمی بازار سوختیمما در میان ز جوش خریدار سوختیم
آتش زدیم بر سر دنیا و آخرتروزی که جان و دل پی این کار سوختیم
در بوتهٔ فنا چو فکندند قلب مااول سر و زر و دل و دینار سوختیم
از بسکه شعلهٔ سخن ما بلند شدهر کس که گوش داشت ز گفتار سوختیم
در کفر هم قبول نکردند طرز مااز پیچ و تاب رشتهٔ زنار سوختیم
چون ابر با وجود سرشک روان خویشاز برق تند شعلهٔ دیدار سوختیم
هر کس برای مصلحت سوخت جان خویشما در فراق احمد مختار سوختیم
نی پخته گشت خامی و نی گرم شد کسیهمچون درخت بادیه بیکار سوختیم
شستیم دلق خویش سعیدا به آب تلخجای نماز و خرقهٔ پندار سوختیم