شمارهٔ ۵۰
ظهور نعمت منعم بود گدایی مانوای عالم معنی است بینوایی ما
زمانه افسر شاهی به روی خاک انداختچو دید شوکت و شأن برهنه پایی ما
بیار باده و با ما مصاحبت انگیزکه بیخودی است ره و رسم آشنایی ما
نه زهد خشک فروشیم آبرو خواهیمنه ترک دنیی دون است پارسایی ما
چو بحر عشق شود چارموجه می دانیکه در سفینهٔ دل چیست ناخدایی ما
نه گل نه بلبل و نی سرو در نظر داریمبه یاد روی تو باشد غزلسرایی ما
همین بس است که افشانده دست از دو جهاندگر چه کار کند دست نارسایی ما
به حق دوست که اظهار خودنمایی نیستاگر چه نیست پسندیده خود ستایی ما
نسیم را نفس صبحدم دهد تعلیمز دود مجمرهٔ سینه عطرسایی ما
زمانه داند اگر باشدش تمیز سخنکه کس نگفته سخن را به خوش ادایی ما
دلیل عالم معنی است عالم صورتکه مثبت است به یکتاییش دوتایی ما
تو گر ز سایهٔ نابود بگذری یابیسعادتی که نهان است در همایی ما
به ره نرفته دو گامی برهنه پا شده اندنصیب نیست به هر کس برهنه پایی ما
جفا مکش پی آرایش خود ای طنازندارد این همه در کار دلربایی ما
حکایت است سعیدا که بشنوید از نیشکایت است که اظهار کرده نایی ما