شمارهٔ ۴۹
بی رمز درد، کس نشود آشنای ماخالی ز ناله نیست نی بوریای ما
ماییم هر چه هست نماییم هر چه هستاز ما پر است عالم و خالی است جای ما
با سنگ طینتان چه کند نرمی زبانبا دل شکسته کار کند مومیای ما
دست طمع ز دامن دوران بریده ایمکفش زمانه راست نیامد به پای ما
خود را به تیر آه غریبان سپر مکنخم شد کمان چرخ به زور دعای ما
عمری است در مقام رضا ایستاده ایمهرگز ناوفتاده ز پا این عصای ما
ما گردباد وادی حیرانی خودیمجز آه ما نگشته کسی گرد وای ما
هرگز نداده دولت دیدار رو مگراز پا فتاده سایهٔ بال همای ما؟
بلبل به باد داد هر آن برگ گل که داشتبشنود تا نوای دل بینوای ما
گر شمع من تو باشی و پروانه ات منمروز جزا وصال تو باشد جزای ما
انگشت خود گزید سعیدا چو ماه نوتا دید ضعف طالع نشو و نمای ما