گنج

شمارهٔ ۴۹۵

به یاد روی تو خورشید را نظاره کنمخیال چشم تو را روز و شب چه چاره کنم
چو بحر و گوهر یکدانه گر به کف آییتو را کشم به میان، خویش را کناره کنم
گذارم آن قدر ای چرخ، داغ بر سر داغکه آفتاب و مه و اختر و ستاره کنم
چه شد که کشت مرا امشب از جفا چون شمعشبی دگر چو شود زندگی دوباره کنم
به صد دلیل حسد می برند بدخواهانشرر مثال اگر جا به سنگ خاره کنم
عبادت صنمی می کنم که می دانداگر به گوشهٔ [ابروی] دل اشاره کنم
زیاده می شودم همچو گل پریشانیاگر هزار گریبان خویش پاره کنم
سیاه بختی ذاتی نمی رود از منچو ماهتاب اگر کار صد ستاره کنم
اگر نهند سعیدا میان تابوتمز شوخ چشمی خود خواب گاهواره کنم