شمارهٔ ۴۹۶
من نه آنم که زنم ساز و به خود گریه کنمخنده بر چرخ بد انداز و به خود گریه کنم
نیست جا این قدر شمع مرا چون فانوستا کشم شعلهٔ آواز و به خود گریه کنم
بنما سرو قد خویش که من فاخته وارتا شوم از همه ممتاز و به خود گریه کنم
نیست آشفتگیم از گل رخسار کسیچون خیال تو کنم ناز و به خود گریه کنم
من حسرت زده را باده از آن خم مدهیدکه خبردار شوم باز و به خود گریه کنم
چرخ اگر آب دهد از دم تیغ تو شومهمچو فواره سرافراز و به خود گریه کنم
سخت ماتم زده ام نوحه گران می خواهمتا شوندم همه دمساز و به خود گریه کنم
بستم احرام که با نغمه روم همچو خیالدر سراپردهٔ آواز و به خود گریه کنم
شکوه چون مدعیم نیست سعیدا ز کسیگله از خود کنم آغاز و به خود گریه کنم