شمارهٔ ۴۸۵
نگیرم گوشه از راه خدنگت گر گمان باشمزمین بوس تو می آرم بجا گر آسمان باشم
خبردار از تو می گردم چو از خود بی خبر گردمنشانت می توانم داد چون من بی نشان باشم
سرافرازی توانم کرد با گردون در این میدانگر اول قابل قربان تیغ امتحان باشم
به نام خود توانم گشت عالمگیر در عالمچو عنقا من هم از چشم خلایق گر نهان باشم
بزن آتش سعیدا در جهان رنگ و بو آخرچو بلبل چند در فکر و غم این آشیان باشم