گنج

شمارهٔ ۴۸۴

از دم تیغ غم او هر نفس خون می‌خورمکس نمی‌داند که من این باده را چون می‌خورم
همت عالی به مردن تشنه لب راضی‌تر استکاسهٔ آبی که من از دست جیحون می‌خورم
در دل شوریدهٔ من قوت شادی نماندبس شکست از لشکر غم در شب خون می‌خورم
تکیه‌ام تا گشته همت، فکر بس گردیده پاکخرقه موزون کرده‌ام در فقر و مضمون می‌خورم
این پشیمانی ندارد سود ساقی می بیارچون نخوردم پیش از این بد کردم اکنون می‌خورم
ای سعیدا از شراب ناب و لعل کام‌بخشچون تو مَنعَم می‌کنی من بعد بی‌چون می‌خورم