شمارهٔ ۴۸۱
تنی چند بید لرزان و روان ساکنی دارمزمین بی قرار و آسمان ساکنی دارم
نمی آید ز ضعف تن، خدنگ آه من تا لبکه از دست توانایی کمان ساکنی دارم
چو گل در غنچهٔ طبعم به صد رنگ است حرف امابه هنگام سخن گفتن زبان ساکنی دارم
چو تصویرم نباشد اختیار پیش و پس رفتنبه دست نارسای خود عنان ساکنی دارم
نه چون بلبل دل هر غنچه را خون کرده ام دایمنسیم آسا به گوش گل فغان ساکنی دارم
به امیدی که بوی پیرهن از مصر می آیددر این وادی به هر جا کاروان ساکنی دارم
سعیدا هیچ گه بی غم ندیدم خاطر خود رادر این ویرانه دایم میهمان ساکنی دارم