شمارهٔ ۴۸۰
به بوی زلف جانان پیچ و تاب ساکنی دارمچو بخت خویشتن امروز خواب ساکنی دارم
ز سردی های اوضاع فلک طبعم نمی جوشددر این مینای سنگین دل شراب ساکنی دارم
نمی ریزم به روی خاک هر در اشک حاجت راصدف آسا درون سینه آب ساکنی دارم
چو کوه از جای خود در دامن صحرا نمیجنبمنه مجنونم سرابم اضطراب ساکنی دارم
ز یاد اهل رفتنم را کس نمیبیندچو عمر بی وفا من هم شتاب ساکنی دارم
به یاد خال آن عارض که صد خرمن ز دل داردچو مور تنگدل با خود حساب ساکنی دارم
خیال روی او از دل سعیدا برنمیخیزددر این ویرانه دایم آفتاب ساکنی دارم