شمارهٔ ۴۷۹
به دل، داغ غم عشق بت پرکینه ای دارمنه داغ است این که از جان رونما آیینه ای دارم
چو مشکم نکهت «فقر سواد الوجه» می آیداز آن چون نافه بر تن خرقهٔ پشمینه ای دارم
تو ای زاهد ملمع کرده ای دلق ریایی رامن از لمعات داغ او مصفا سینه ای دارم
اگرچه تلخ دارد فکر شنبه کام طفلم راولی از قند شیرین تر شب آدینه ای دارم
ز بس کردم صفا در یاد آن معنی دل خود رابه تصویر خیالش خلوت آیینه دارم
گدایم گرچه در صورت سعیدا لیک در معنیز داغ بی شمار عشق او گنجینه ای دارم