گنج

شمارهٔ ۴۷۸

چو بلبل از خس و خار چمن کاشانه‌ای دارمبرای برق حسن گل عجایب‌خانه‌ای دارم
نه در شهر است آرامش نه در صحراست تمکینشنمی‌دانم چه سازم خاطر دیوانه‌ای دارم
تو مشغولی به خویش ای زاهد و من فارغم از خودتو تسبیحی به کف داری و من پیمانه‌ای دارم
حکایت‌های من از پا دراندازد جهانی راز سر گر بگذری از سرگذشت افسانه‌ای دارم
از آن سررشتهٔ کارم سری بر روشنی داردکه همچون شمع، من در سوختن پروانه‌ای دارم
در آن وادی که مجنونش منم ای سیل بی‌منتگذارت گر بدان جا اوفتد ویرانه‌ای دارم
شکستی دل سعیدا را و با بیگانه‌ای می خوردینگفتی هیچ از خود بی‌خبر دیوانه‌ای دارم