گنج

شمارهٔ ۴۷۷

ز دست رفتم و امید دستیار ندارمبرهنه پایم و منت ز پای زار ندارم
چرا ز باد مخالف دلم غمین گرددنشسته کشتیم امید از کنار ندارم
منم چو آینهٔ زنگ بسته در این دورکه پوششی به تن خویش جز غبار ندارم
نفس نفس دلم از خویش می کند پروازز دست خویش ولی قوت فرار ندارم
به رنگ زرد خود از گل نمی کشم منتاگرچه پیش تو چون کاه اعتبار ندارم
چه شکوه ها که ندارم ز دست آن گلروولی به روی گلت طاقت شمار ندارم
چو بلبلی که پر و بال خویش ریخته استدر این چمن پر و [برگی] به شاخسار ندارم
دلم ز غیر چنان پاک گشته است امروزکه خود در این حرم خاص خویش بار ندارم
به یک قرار سعیدا چگونه زیست کنممنم که در دل خود یک نفس قرار ندارم