گنج

شمارهٔ ۴۷۶

اگرچه در نظر خلق اعتبار ندارمولی چو آینه در دل ز کس غبار ندارم
مرا که شهره به سرگشتگی شدم چه کنمچو جام باده به گردیدن اختیار ندارم
اگرچه یک گل از این بوستان نچید دلمهزار شکر که در سینه خارخار ندارم
به غیر سایهٔ زلفین آفتاب پناهشبه روز حادثه [جایی] در این دیار ندارم
ز چشمِ خلق نپیچم به صد هنر یک عیبگدای عشقم و از دلق پاره عار ندارم
گذشتم از سه و پنج و دویی تو ای زاهدبرو برو که سر و برگ این قمار ندارم
سرش نخوانم و از دوش خود بیندازمبه پای دار، سری را که پایدار ندارم
مباد سایهٔ باد خزان کم از چمنمکه تاب منت سرسبزی بهار ندارم
به کوی عشق مرا پایدار کی خوانندهزار بار اگر سر به پای دار ندارم
به روز واقعه در زیر تاک دفن کنیدمرا که طاقت یک لحظهٔ خمار ندارم
خیال دوست مرا بس که از نزاکت طبعدماغ بوسه سعیدا سر کنار ندارم