شمارهٔ ۴۷۳
به قطع هستی خود خوب دستیار خودمهمیشه میل کش چشم اعتبار خودم
اگرچه تشنه لبم دیده بحر استغناستچو آب می روم عمر در کنار خودم
چنان ز خویش برون رفته ام که شد عمرینشسته ام شب و روز و در انتظار خودم
ز بیم آه جگرسوز خویشتن دایمچو ابر منتظر چشم اشکبار خودم
گرفته عقل به دست اختیار من زان رههمیشه در پی بگسستن مهار خودم
از آن زمان که تو را عین خویشتن دیدمدگر چو آهوی چشم بتان شکار خودم
ز فکر رفته سعیدا هوای سیر وطناز آن زمان که غریب دیار یار خودم