شمارهٔ ۴۷۰
حکایت گل روی تو در چمن کردمهزار طعنه از آن روی بر سمن کردم
به داد تشنگیم آب خضر گو نرسیدعقیق لعل لب یار در دهن کردم
نکرد غنچهٔ امید من گل از جاییچه خارها که چو ماهی به پیرهن کردم
به هر زمین که گذشتم ز اشک خونین دمشکوفه کردم و گل کردم و چمن کردم
ز بی وفایی خود دور یک سخن نشیندبه صد هزار زبان همچو گل سخن کردم
به یادگار گل عارضی است این داغمکه همچو لاله به صد رنگ در کفن کردم
ز بسکه بیخودیم برده است دل ای عقلدگر میا که در این شهر من وطن کردم
کسی به کافر کتور نمی کند هرگزز عشق آنچه سعیدا به خویشتن کردم