شمارهٔ ۴۶۹
هدف برای خدنگ تو جان خود بردمبه پای بوس هما استخوان خود بردم
قدم خمیده و من در پی کشیدن آهگرفته گوشه و زور از کمان خود بردم
زدم به شعله چو پروانه رخت هستی راغبار حادثه از دودمان خود بردم
حدوث برد مرا تا به بارگاه قدمرهی به سوی یقین از گمان خود بردم
چه نسبت است که پرسد ز حال من معشوقبه گوش دل سخنی از زبان خود بردم
شهید عشقم و دل را به کف گرفته روانبه جان سپاری سرو روان خود بردم
خدنگ غمزه دلم را به نیش پیکان بردبه دوست پی ز دل خون چکان خود بردم
میان این همه اغیار آشکارا مننهاده در دل و راز نهان خود بردم
ز دست عشق که دادم به هیچ جا نرسیدبه گوش عرش سعیدا فقان خود بردم