شمارهٔ ۴۶۴
آه از آن روزی که چون یوسف نگاری داشتمدر نظرهای عزیزان اعتباری داشتم
یاد ایامی که در این کلفت آباد جهانهمچو مینا و صراحی غمگساری داشتم
وای از آن روزی که پایم می فشرد انگور رادر خرابات مغان دست به کاری داشتم
سوخت دل یکباره ور نی از گل روی کسیپیشتر در سینه من هم خارخاری داشتم
باد دستی های من یکبارگی افشاند و رفتدر دل و در سینه هر گرد و غباری داشتم
بسکه در غربت ز تنهایی صفاها کرده امنیست در خاطر که من یار و دیاری داشتم
چشم گردونم به خاک افکند ورنه بیش از اینسینه ای چون ابر و چشم اشکباری داشتم
آمدم تا وادی خود دشمنان ره یافتندوای چون من بیخودی بر خود حصاری داشتم
پاسبان بودم سعیدا با سگان کوی یارای خوش آن روزی که آن جا اقتداری داشتم