شمارهٔ ۴۶۳
خود گدایم گرچه یار هر گدایی نیستمیار اگر گردم بجز یار خدایی نیستم
دست خونریزی مرا در خاک و خون افکنده استمن ز دست افتادهٔ پای حنایی نیستم
ای جنون زینهار نگذاری مرا در دست عقلمن حریف مکر و ریو روستایی نیستم
جادهٔ بیگانگی چون نیست محتاج دلیلدر سراغ راه تنگ آشنایی نیستم
با وجود آن که در من نیست یک دم را نواباز چون نی در خیال بینوایی نیستم
همچو گل هرگز نگردیدم اسیر رنگ و بومن دلیل راه و رسم بی وفایی نیستم
خاطرم از نرم خویان بیشتر دارد شکستمن حریف سنگ سخت و مومیایی نیستم
داغ دل باشد علاج سینه ریشان جنوندردمندم لیک محتاج دوایی نیستم
خویش را در جیب صد عیب و هنر پیچیده امآفتابم لیک گرم خودنمایی نیستم
ظاهرم فقر است و باطن فقر و ذکرم دوست دوستهمچو درویشان بی معنی ریایی نیستم
دوست دارم هجر را زان بیشتر از روز وصلگرچه دورم از تو در فکر جدایی نیستم
نیست جز معنی سعیدا مقصد من از سخنهمچو بلبل در پی دستان سرایی نیستم