شمارهٔ ۴۶۲
برون می آورد از دل کدورت را می نابمتدارک می کند تلخی هجران را شکر خوابم
من از آن جوهر ذاتی که دارم کم نمی گردمچه شد چون تیغ، گردون گر در آتش می دهد آبم
به زلفش گر ندارم نسبتی خود از چه رو طالعگهی دارد پریشان گه مشوش گاه بیتابم
اگر بادم برد پیچیده خواهد برد خاکم راوگر سیلم برد می افکند در دست گردابم
اگر تیغم زنی بر سر چو کوه از جا نمیجنبمچو یوسف میروم گر افکنی در چاه سیمابم
سعیدا جز حضور دل عبودیت نمی دانماز آن روزی که شد ابروی جانان طاق محرابم