شمارهٔ ۴۶۱
ای که می گویی خدای خویش را چون دیده امچون تو می گویی بگویم با تو بیچون دیده ام
دست از دامان گلگونش نخواهم داشتننشئه ها از پرتو آن روی گلگون دیده ام
در دل خود کرده ام سیر سواد اعظمیآن سویدا خانه را در بر مجنون دیده ام
خوانده ام مضمون دیوان قضا را بارهاهرچه آمد در نظر مصراع موزون دیده ام
خیرگی می کرد چشم از دیدن دیدار غیبدر میان هر گه سعیدا خویش را چون دیده ام