گنج

شمارهٔ ۴۵۲

ریزد خزان به خاک چو برگ و نوای گلجز عندلیب نیست کسی آشنای گل
از گوشهٔ کلاه شکست آفتاب منرنگ پریده را به هوا از هوای گل
دور از تو چون شوم که نگردد دمی جداهر جا که می رود سر بلبل ز پای گل
با ما جفا و جور جهان از اشارتی استکی خار می خلد به کفی بی رضای گل
نزدیک شد که بلبل مسکین ز خود رودباد صبا فتاده چرا از قفای گل
در باغ از توجه گل خار سبز شدباشد کمال سرو سهی از دعای گل
صبر و قناعت ای دل صد پاره یاد گیررنگ است و بو برای لباس و غذای گل
هر چیز داد باز بهارش گرفت و رفتغیر از خزان که داده زری در بهای گل
می زد رقیب بر سر و می کند باغبانخوش ناله ها که کرد سعیدا برای گل