شمارهٔ ۴۵۱
شد شبنم بی مهر روان بر ورق گلبلبل شده سرمست ز بوی عرق گل
بس ریخته ای خون صراحی تو در این باغآتش به گلستان زده امشب شفق گل
اوراق پریشان شده اش صرف هوایی استصبحی که صبا طرح نموده سبق گل
حکم است که بی گل می گلرنگ ننوشندداغ است دل لاله وشان ز این نسق گل
بردار ز رخ پردهٔ ناموس جهان راسرپوش نکرده است کسی بر طبق گل
تدبیرگر جمله مهمات سعیدااز نکهت گل ساخته سد رمق گل