شمارهٔ ۴۵۰
دارد بت نازک دلم صد جان به قربان در بغلهر تار کفر زلف او پیچیده ایمان در بغل
تا آسمان ها می رسد فیض از قد و بالای اودارد چمن از سایه اش سرو خرامان در بغل
صبح بناگوشش کند صد کار روز حشر راتا خفته آن زلف دوتا خورشید تابان در بغل
صبحی دمی بر خستگان بگذشت آن عیسی نفسصد زخم را مرهم به کف صد درد درمان در بغل
در بندگی چون زلف او صد حلقه در گوش افکنماز مهر اگر بنشیندم آن ماه تابان در بغل
بی خون دل ز این بوستان یک گل نمی آید به کفهر بلبلی دارد نهان صد غنچه پیکان در بغل
از چشم او دارم حذر زان رو که دارد بی گمانخنجر درون آستین شمشیر عریان در بغل
بگذشت چون باد صبا دامن کشان با خون دلبا آن که چشمش بارها خون کرده پنهان در بغل
قصد عزیمت کرده جان از دست فریاد دلمهمسایه بی آرام شد ز این طفل گریان در بغل
از دست چشم مست او کی دل توانم برکنمدارد به قصد جان من صد دشنه مژگان در بغل
دریا به این تردامنی دل شسته از روی زمینچیزی ندارد غیر کف چون دست عریان در بغل
از داغ های عشق او امشب سعیدا در تبمجان گشته گویا بلبلی دارد گلستان در بغل