شمارهٔ ۴۳۳
تا نگذری ز سر نروی از قفای عشقسر مانده کوه قاف در این ره به پای عشق
این انجمن که بر فلکش سیر می کنینقشی است واژگون ز ته بوریای عشق
معمار عقل را نرسد اوج دانششآنجا که رنگ ریخته بنای عشق
دارند نسبتی ز ازل عاشقان به هممن بندهٔ محبت و خسرو گدای عشق
بی طاقتی و درد و غم و آه و ناله راترکیب بسته اند به دارالشفای عشق
باشد نوای ساز دو عالم ز عاشقانصور است نفخه ای که زنی بی نوای عشق
دم از یگانگی به کسی بعد از این نزدبیگانه ای که شد نفسی بینوای عشق
صدبار احتیاج بود در ره طلبسیمرغ را به سایهٔ بال همای عشق
ز انفاس عشق مرده مسیحای وقت شدشد خضر هر که شد به صفت آشنای عشق
در کوی عشق دوست سعیدا شکسته ای استباشد به این شکسته رسد مومیای عشق