گنج

شمارهٔ ۴۳۲

قافیه: اک۱۱ بیت
بیرون ز عقل هاست در این جا شمار عشقپیداست کار عقل و هویداست کار عشق
صد جا شکسته ام سر خم گردن سبونشکست یک نفس ز سر من خمار عشق
رد می کند نخست و دگر می کند قبولاول خزان بیاید و آن گه بهار عشق
آب بقا به ذایقه اش خون جامد استآن کس که کام یافته از چشمه سار عشق
این است فرق کعبه و بتخانه نزد ماآن سنگ آستانه و این سنگسار عشق
در چشم عشق هر دو جهان است یک صداجام جم است آینهٔ زنگ دار عشق
بازی نکرده جان و به خون تر شدی ز عجزیک داو بیش نیست جهان در قمار عشق
این آهوان که روی به صحرا نهاده انددارند جملگی هوس مرغزار عشق
مجنون چه چیز و وامق و فرهاد کیستند[جایی] که گشته لیلی ایشان شکار عشق
کوی جنید و وادی منصور فرق هاستاین دار عقل آمد و آن دار، دار عشق
جز عشق و عاشقی ز سعیدا سؤال نیستامروز تازه آمده است از دیار عشق