شمارهٔ ۴۳۱
لاله و صد برگ رعنا نیست در گلزار عشقداغ نومیدی است زیب گوشهٔ دستار عشق
بس کساد افتاده است این جا قماش خودنمانیست سودا غیر ترک خویش در بازار عشق
سوختن کشتن به آب انداختن بر هم زدناز ازل این است تا روز قیامت کار عشق
حشر از پا افتد و معزول گردد نفخ صورگر نوازد مطرب تقدیر موسیقار عشق
در علاج درد مجنون ای حکیم اجزا مکوببی شراب وصل صحت کی شود بیمار عشق؟
رقص دارد بر دم شمشیر خون کشتگانکی سر منصور زحمت می کشد بر دار عشق؟
از تمنای تجلی نی مرادش خلق بودبلکه اثبات حقیقت بود در تکرار عشق
راز خود خود فاش می سازد سعیدا [مشک عشق]ورنه کی باشد کسی را طاقت اظهار عشق؟