شمارهٔ ۴۳۰
گریه را سرکرد چشمم باز طوفان کرد عشقکاسهٔ آب دلم را بحر عمان کرد عشق
سوخت ما را گرچه از غم لیک جانان را گداختکس به تن هرگز نسازد آنچه با جان کرد عشق
باعث تشویش معشوق است جوش عاشقاناز هجوم بلبلان گل را پریشان کرد عشق
خادم طفل کلیسا ساخت چندین شیخ راای بسا فرعون را موسای عمران کرد عشق
گاه خود را می زند بر آتش و گاهی بر آبکس نمی داند که با عاشق چه فرمان کرد عشق
در شبستان گنه ما را ز مهر خویشتنروشناس مرد و زن چون ماه تابان کرد عشق
معنی «یا نار کونی» نیست مخصوص خلیلآتشی بر هر که زد آخر گلستان کرد عشق
بلبل طبعم سعیدا پیش از این خاموش بوددر تماشای گل رویی غزلخوان کرد عشق