شمارهٔ ۴۲۲
ترک دنیا کن و از دنیا ملافچند باشی چون زنان زیر لحاف
جوهرش کی می نماید با کسیتیغ تا بیرون نیاید از غلاف
هستی ات تل بزرگی گشته استچند خواهی کرد این تل را طواف
گر [همایی]خود تو سیمرغی شویچون برآیی بر سر این کوه قاف
گر به نفست برنمی آیی به زورچون توانی کرد با غیری مصاف؟
بندگی کن بندگی کن بندگیهیچ کس از بندگی نامد معاف
نشئه ای سرشار دارد شعر مااین شراب از پردهٔ دل گشته صاف
او غفور است ای سعیدا می بنوشبا کریمان کار باشد لاتخاف