شمارهٔ ۴۱۷
خویش را یکبارگی تا سختم از دل وداعاز میان ما و او برخاست رسم انقطاع
[ذره ای] تا مهر دنیا هست یاران را به دلدایماً در کار خواهد بود آیین نزاع
بس خنک بربسته زاهد بر سرش عمامه رازان برودت دایماً از نزله اش باشد صداع
جرم ما و رحمت حق هر دو خواب افتاده استتیرگی از ابر باشد خوشنما از مه شعاع
یک سر مو فعل بیجا هست نقصان کمالجامه کوتاه است کم باشد چو اطلس [یک ذراع]
عشقبازی را سعیدا از هوسناکان مجوسالک این راه ساکن باید و مرد شجاع