شمارهٔ ۴۰۹
دلا پادشاهی گدایی است محضکه نی را نوا بینوایی است محض
حکیما ز درمان ما دست [دار]همین درد ما را دوایی است محض
گهی جنگ و گه ناز و گه آشتیهمه شیوهٔ دلربایی است محض
وجودی که باشد عدم در پی اشبقایش نگویم فنایی است محض
هر آن کف که خالی بود از کرممخوان دست او را که پایی است محض
ز جان گر در این راهت اندیشه استنه عشق است در سر هوایی است محض
چه مشکل گشاید ز گردون اطلسکه بر دوش عالم قبایی است محض
سعیدا سر و کار با دلبری استکه بیگانه کی آشنایی است محض