شمارهٔ ۴۰۸
من به چشم و رخ آن سرو روانم مخلصبنده ام در صفت جسم به جانم مخلص
داشتم جنگ به این خوش کمران لیکن کردپیچش زلف به آن موی میانم مخلص
گرچه خوبان همه را لب شکرین است اماهست آنی به لب آن که به آنم مخلص
کس ز من گوی محبت نتواند بردنبندهٔ پیرم و با طرز جوانم مخلص
نیست در نیت من چیز دگر جز محبوبلیک با غیر سعیدا به زبانم مخلص